
چرا مثل هميشه
صدای قلب بی قرارم
به گوش قلم و کاغذ نمی رسد؟!
گويی در قفس سينه،
زندانی ديوارهای سنگی تنهايی شده است.
نمی دانم.
شايد
بی رمق تر از آن است که
برای رقص قلم ترانه ای بسازد.
ديگر حتي چرکنويس هايم هم
پاکِ پاکند!
دوست داشتن تو
قلبم را آنقدر خسته کرده که
شايد ديگر دوست داشتن را فراموش کند.
قلبم هميشه بی قرار بود.
گويی هميشه منتظر لحظه ی بی تو بودن بود.
گويی به دلش برات شده بود!
هميشه می گفت
روزی،
روزگار تنهايش می گذارد.
می گفت که،
روزهای خوش
ابر بهاری زندگی من هستند.
آنقدر نمی مانند که از ماندنشان لذت ببری.
هميشه می گفت
می دانم بی تو بودن
سرنوشت من است.
اما با اين همه نمی توانست
از تو خداحافظی کند.
فراموش کردنت
سخت تر از آنی ست که
در توان بي قراری های قلب بی قرار من باشد.
حالا مي فهمم که
چرا ديگر صدای قلب بی قرارم را نمی شنوم...
تو صدای تپيدن آن بودی... همين!

یکی بود... یکی نبود...
یه روز تو یه مزرعه خیلی بزرگ ذرت یه مترسک مثل صلیب بود که تمام تنش پر از کاه بود...
کار این مترسکه این بود که از صبح تا شب تو مزرعه وای می ایستاد که کلاغها نیان سراغ بلالها...
کلاغها هم روی تیر چراغ برق بغل مزرعه می شستن و به ذرتها نگاه می کردن...
ولی خب می ترسیدن که برن سراغ ذرتها... آخه مترسکه اونجا بود...
یه روز یه کلاغه رویی تیر چراق نشسته بود و داشت به مترسکه نگاه می کرد...
اون وقت دید که مترسکه داره می خنده...
برگشت گفت: چیه الکی می خندی... داری به این می خندی که ما نمی تونیم بیایم ذرتها رو بخوریم؟
ولی مترسکه فقط خندید...
کلاغه گفت: ااا... نخند دیگه....
مترسکه بازم خندید...
کلاغه گفت: نکنه می خوای با من دوست باشی؟
مترسکه دوباره خندید...
کلاغه گفت: آره؟ می خوای دوست باشیم؟
مترسکه این دفه کله شو اینجوری آورد پایین و گفت اوهوم...
کلاغه گفت: چه جوری؟
مترسکه گفت: بیا بشین رو شونه من...
اون وقت کلاغه اومد و نشست رو شونه مترسکه...
بعدش گفت: یعنی می ذاری از ذرتها بخورم؟
مترسکه گفت: آره .. با هم دوستیم دیگه... کلاغه هم خندید...
رفت و نشست و شروع کرد به خوردن بلالها...
بعدم پرید و رفت تا به بقیه کلاغها هم بگه...
بقیه کلاغها گفتن که حتما نقشه ای تو کار بوده و حتما این یه دامه و حاضر نشدن بیان...
اون وقت کلاغه رفت پیش مترسکه و بهش گفت که بقیه باور نمی کنن تو می خوای با ما دوست باشی...
مترسکه گفت: خوب کاری نداره... تو همه رو صدا کن... بعد جلوشون با نوکت یه کاه از تو قلب من در بیار اون وقت بقیه می بینن که من کاری ندارم و باور می کنن...
کلاغه هم همین کارو کرد...
بقیه کلاغها هم که دیدن وقتی کلاغه تو قلب مترسک نوک می زنه و اون فقط می خنده بال زدن و اومدن پایین و شروع کردن به خوردن ذرتها...
بعدم هر کدوم رفتن هی به قلب مترسکه نوک زدن و کاه هاشو کشیدن بیرون...
مترسکه لبخند می زد...
اون وقت یکی از کلاغها که رفت نوک بزنه دید قلب مترسکه تموم شده...
کلاغها ناراحت شدن...
فکر کردن که چه جوری می تونن جلوی یکی که قلبشو درآوردن و لبخند می زنه بشینن و همه ذرتها رو بخورن؟
اون وقت همه با هم حمله کردن به چشمهای مترسک که کور شه و دیگه چیزی نبینه...
چشمهای مترسک رو در آوردن...
مترسک مزرعه ی ما دیگه چشم نداشت...
ولی هنوز میخندید...
از مترسک قصه ی ما یه لبخند باقی موند
فقط یه لبخند...
بعد هم کلاغها همه ذرتها رو خوردن و رفتن سراغ یه مزرعه دیگه...
اون وقت تو یه مزرعه خالی یه مترسک موند که نه قلب داشت نه چشم....
و میخندید...
فکر کنم قصه ما به سر رسید... کلاغه هم...
کلاغه هم داره میره سراغ یه مزرعه دیگه...
و مترسکه قصه ما ...
داره میخنده هنوز...

داستان از اونجا شروع شد که:
توی یک دشت بزرگ مترسکی خانه داشت. کارش این بود که مواظب محصول ها باشد تا یک وقت پرنده ها غارتشان نکنند. تو یکی از همین روزها یک دفعه چشمش به کلاغی افتاد که گوشه حصار نشسته بود و داشت نگاهش میکرد اخمی کرد و به خودش تکانی داد که بترسد و برود ولی کلاغ هنوز نشسته بود و نگاهش میکرد. توی نگاهش یک چیزی بود که مترسک نمی فهمید. توی دلش آشوب شد نمیتوانست بفهمد کلاغه چی میخواد شاید کمی گندم ولی...
روزهای بعد باز هم کلاغ همانجا می نشست و به مترسک نگاه میکرد حالا دیگر دیدن کلاغ برای مترسک هم مهم بود یک احساسی داشت یک احساس خاص که نمی فهمید چیه؟ به خودش می گفت: مگه میشه اون...!! یک روز به خودش جرات داد و صداش را بلند کرد و گفت: " آهای... با توام... میخواهم باهات حرف بزنم...! " کلاغ خندید پر کشید و آمد روی شانه های مترسک نشست هنوز مترسک چیزی نپرسیده بود که کلاغ شروع کرد به حرف زدن! از خودش گفت از اینکه تنهاست از اینکه عاشق مترسک و با دیدن اونه که زنده ست! مترسک بیچاره چیزی نمانده بود پس بیافتد! باورش نمی شد بالاخره یکی پیدا شده که او را دوست داشته باشد و ازش نترسد! عشق را حس میکرد و این برایش لذت بخش بود!
روزها می گذشت و آن دو با هم بودند. کلاغ هر روز روی شانه های مترسک می نشست و برایش حرف میزد طوری که مترسک حتی نمی فهمید کی شب می شود. یکروز از همین روزها صدای تراکتور مزرعه دار را شنیدند! کلاغ ترسید پر زد و رفت بالا! مترسک که تازه به خودش آمده بود نگاهی به دور و اطرافش کرد تا وقی مزرعه دار می آمد همه چیز مرتب باشد که یکدفه...! از تعجب خشکش زد! اینجا مزرعه ماست؟ این همان مزرعه پر باری است که من مترسکش بودم ؟؟! باورش نمی شد از آن همه محصول حالا هیچی نمانده بود! مرد مزرعه دار از راه رسید به زمین خالی نگاه کرد او هم باورش نمی شد! نگاهش به آسمان افتاد و کلاغ را دید که پرواز کرد و رفت! به مترسک نگاه کرد که سرش را از خجالت پایین انداخته بود لبخند تلخی زد و گفت:" اون حواست رو پرت میکرد تا کلاغهای دیگه همه محصولها رو ببرند دیدی دیدی گول خوردی ؟! "
حالا سالهاست که مترسک بیچاره گوشه انبار افتاده هر روز از صبح تا شب از لابلای دیواره انبار به آسمان چشم میدوزد تا شاید یکبار دیگر آن کلاغ رو ببیند!
فکر می کنید با اون کلاغ چی کار داره؟!

شاید آخرش یک روز دیوانه شوم و بروم وسط جالیز بایستم.
درست مثل یک مترسک.
آری اینطوری شاید دوستی پرنده ها را بخرم یا شاید هم دشمنی شان را.
اما نه ؛
من بارها دیده ام پرنده ها روی بازوهای مترسک می نشینند.
می دانی چیست؟
آنها از نگاه مترسک ها نمی ترسند.
آری، فکر خوبیست!
شاید یک روز بروم و میان یک دنیا گل بایستم تا دوست گنجشک ها شوم.
چه آسوده خاطر و بی تکلف، در فضایی باز و راحت، دستانت را صد و هشتاد درجه می گشایی.
حتی می توانی دهانت را نیز باز کنی و نفس های عمیقی بکشی که هیچگاه پیش از این نتوانسته ای.
چقدر لذت بخش است...
بعد گنجشک ها از راه می رسند.
یکی یکی، دوتادوتا و دسته دسته دورت می چرخند.
در آغاز کمی می ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ریز ریز می خندند.
روی بازوها، دستان و کلاهت می نشینند و پس از مدتی نوک زدن، موهایت را پریشان می کنند.
گاه خورشید با نورش می تابد به تو و نشاطت می بخشد.
باران غمهایت را می شوید و باد نوازشت می دهد.
گل ها به تو می نگرند چونان نگاهبانی نالایق که با دشمنان دوستی می کند.
شاید هم در دادگاهشان تو را به جرم خیانت محکوم به مرگ کنند.
اما تو فقط به همه لبخند می زنی.
به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشید و ماه ... آه، به روی همه می خندی...
هر روز پیرتر و پیرتر می شوی.
لباس هایت پاره تر می شوند و موهایت آشفته تر.
خورشید گاه گاهی سربه سرت می گذارد و بی رحمانه می تابد.
آفتاب لباس هایت را بی رنگ می کند و تو ناچار می سوزی و می سوزی.
ابر می گرید و می بارد، بی مدارا به سر و رویت می کوبد و تو با او بی دریغ می باری و می باری
باد می وزد و موهایت را پریشان می کند و لباس هایت را به رقص وا می دارد.
و تو بی پروا دست در دست باد می رقصی.
فصل ها را پشت سر می گذاری و پیر می شوی.
خورشید و ابر و باد...
می تابند و می بارند و می وزند و تو همچنان استوار ایستاده ای و به روی همه لبخند می زنی.
می ایستی و می خندی و می ایستی و می خندی.
تا روزی محو شوی، هیچ شوی...
همچنان می ایستی و می خندی...
و دوستی ات تنها به یاد گنجشک ها می ماند.
...

